الشيخ الأميني ( مترجم : جمعي از مترجمين )
113
الغدير ( فارسي )
را بىاجازهء امير مؤمنان عثمان مىكشتم البته تو را مىكشتم ولى من دربارهء تو از او اجازه مىگيرم جلام گفت : من دوست داشتم ابوذر را ببينم چون او از قبيله ى من بود پس وى رو به معاويه كرد و ديدم كه مردى است گندمگون و چالاك و تيز خاطر با گونه هائى فرو رفته و پشت خميده . رو به معاويه كرد و گفت من دشمن خدا و رسول او نيستم بلكه تو و پدرت دشمنان خدا و رسوليد نمايش به مسلمانى مىدهيد و كفر را در درون خود نگاه داشتهايد و راستى كه رسول ( ص ) بارها بر تو لعنت فرستاد و نفرينت كرد كه سير نشوى از رسول شنيدم مىگفت : هنگامى كه سرپرستى توده با كسى افتد كه سياهى ، بسيارى از چشمش را گرفته باشد ( 1 ) و حلقومى فراخ دارد كه مىخورد و سير نمىشود ، آن گاه توده بايد با او راه پرهيز پيش گيرد ( 2 ) معاويه گفت : آن كس من نيستم بوذر گفت بلكه تو همانى و اين را رسول ( ص ) به من خبر داد و چون بر وى مىگذشتم از او شنيدم مىگفت خدايا او را لعنت كن و جز با خاك سيرش مكن و شنيدم مىگفت : پائين تنه ى معاويه در آتش است معاويه بخنديد و دستور داد او را حبس كردند و دربارهء او با عثمان مكاتبه كرد و عثمان به معاويه نوشت : « جندب ( ابوذر ) را بر ناهموارترين و دشوارترين مركبها سوار كن » پس او را با كسى فرستاد كه شبانه روز او را راه مىآورد و او را بر شترى پير و سالخورد كه پالان آن روانداز نداشت سوار كرد تا او را به مدينه رسانيد و گوشت رانهايش از رنج راه بريخت و چون رسيد عثمان به او گفت به هر سرزمينى خواهى برو او گفت به مكه روم گفت نه گفت به بيت المقدس گفت نه گفت به يكى از دو شهر ( مصر و بصره ) گفت نه ولى من تو را تبعيد مىكنم به ربذه پس به آنجا تبعيدش كرد و همچنان در آن جا بود تا در گذشت و در روايت واقدى آمده كه چون ابوذر بر عثمان در آمد او به وى گفت : خدا هيچ چشمى را با ديدار قين متنعم نسازد آرى و هيچ روز آن را زيورى
--> ( 1 ) در حديث على ( ع ) مىخوانيم كه كار اين توده از هم نپاشد مگر بر مردى كه دهانه ى روده اش فراخ است و حلقومش ستبر . اين روايت را ابن اثير در نهايه 1 / 112 آورده و در لسان العرب 14 / 322 و تاج العروس 8 / 260 نيز نقل شده ( 2 ) در حديث على ( ع ) مىخوانيم كه كار اين توده از هم نپاشد مگر بر مردى كه دهانه ى روده اش فراخ است و حلقومش ستبر . اين روايت را ابن اثير در نهايه 1 / 112 آورده و در لسان العرب 14 / 322 و تاج العروس 8 / 260 نيز نقل شده